شمارهٔ ۹ - اظهار افلاس خود و طلب تدارک
ای سروری که بر در دولتسرای توهرکس که رو نهاد به دلخواه می رود
خورشید با وجود جناب بلند توبر آسمان ز همت کوتاه می رود
از خرمنی که خصم تو دارد، به سوی برقصد نامه بیش بر پر هر کاه می رود
در یک نفس کبوتر عزم تو طی کندراهی که آفتاب به یک ماه می رود
از بس ندیده کار تو بی مصلحت کسییوسف به ریسمان تو در چاه می رود
شد مدت سه سال که بر درگهت مراحرفی نه از وزیر و نه از شاه می رود
رحم آیدت به حالم اگر باخبر شویکاوقات من به سر به چه اکراه می رود
احوال خویش می کنم از هرکسی نهاندانم سخن چگونه در افواه می رود
راضی نیم که پیشتر از من کسی تراگوید فلان غلام نکوخواه می رود