گنج

شمارهٔ ۷ - در مدح

ای آفتاب مشرق دین کز فروغ صدقروی تو همچو صبح، دم از نور می‌زند
نازم به همت تو که در خرقهٔ نمدساغر ز کاسهٔ سر فغفور می‌زند
جام تو از شراب تجلی لبالب استشوق تو می ز خمکدهٔ طور می‌زند
دعوی درد با تو کند گر به راه عشقدلتنگی تو بر کمر مور می‌زند
بر خاک درگه تو ز پاس ادب سلیمچون آفتاب، بوسه‌ای از دور می‌زند