گنج

شمارهٔ ۳ - در تقاضا

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ف۱۶ بیت
ای شکنج آستینت موج دریابار جودای سپهر پیر را ذات تو فرزند خلف
کاروانی کز دیار همتت گردد رواننقش پای ناقه اش گوهر دهد همچون صدف
روی بر خاک درت سوده ست بهر کسب نوربی سبب نبود به روی ماه، آثار کلف
جانب خارا دود بر کینه خواهی همچو آببشنود گر شیشه از حفظ تو بانگ لاتخف
گرچه همت می کند منعم، ولی در پیش توعرض حال خویش می گویم، تکلف برطرف
سیلی امواج این دریا مرا بی تاب کردتا به کی دندان فشارم بر دل خود چون صدف
شد لباسم بس که رهن باده در میخانه هاچون نهال تاک نبود سترپوشم غیر کف
بر سر دستار من هرگه نسیمی بگذردهمچو گل افتد ازو هر پاره ای بر یک طرف
کهنه کفشم را که شد سوراخ در سرپنجه اشکرده سر بیرون ازو انگشت پایم چون کشف
چون جلاجل، زردگوشانم به دور دایرهایستاه، می زنند از روی طعنه کف به کف
کاین چه اوقات است، بر حال تو رحم است ای سلیمکس مبادا همچو من تیر ملامت را هدف
همگنان را ماتمم باشد عروسی، تا به کیشیون من باعث عیش کسان باشد چو دف
نه فلک در موج خیز از آب گوهرهای منخشک لب از تشنگی من همچو دریای نجف
ای سحاب وادی لب تشنگان، بر آتشمقطره ای افشان، مگر کم گرددم این تاب و تف
دست پرورد وفایم، بی حقیقت نیستمگر کسی نیکی کند با من، نمی گردد تلف
در تلافی گوهر شهوار می گیرد ز منقطره ی آبی دهد گر روزگارم چون صدف