شمارهٔ ۲ - خطاب به بزرگی سروده
ای به دست تو قلم گشته کلید در فیضای که از جود تو همت به جهان کامرواست
بحر اگر نیست، غمی نیست، کف جود تو هستابر اگر رفت، چه شد، دست سخایت برجاست
آسمان کیست کزو کام دلی بتوان یافتهرچه خواهد کسی، از لطف تو می باید خواست
بر در بارگه قدر تو چون درویشانتای جوزی به کف دست فلک از جوزاست
سخن کشتن خصمت به میان چون آیدموی جوهر به تن تیغ تو می گردد راست
دم عیسی، دم تیغ است بداندیش ترادشمن جاه ترا فاتحه تکبیر فناست
قاصدی آمد و پیغام تو آورد به منوه چه قاصد که فرح بخش تر از باد صباست
می توانم که زنم طعنه ی پستی به فلکاز غبار درت از بس که دماغم بالاست
نه همین منت لطفت به سرم امروز استسایه پرورد کف جود توام، مدتهاست
خورم از جود تو نان بر سر خوان دگرانروزی از ابر خورد، گرچه صدف در دریاست
از پی روشنی بزم تو نورافشان بادآن چراغی که درو روغن چشم بیناست