گنج

شمارهٔ ۹۹

مژدهٔ حسن قبولم در سخن از اول استوصل گل پیراهنان تعبیر خواب مخمل است
نشئه‌ی دولت ندارد کبریای علم رانخوت دود چراغ افزون ز دود مشعل است
چون فلک یک چشم دارد در هنر سنجی حسوداز برای عیب مردم دیدن اما احول است
بس که از معموره کلفت همچو مجنون برده‌اماز برای خاطر من خاک در صحرا تل است
یک گره هرگز ز کار تیره‌بختان وانکردآسمان را ماه نو چون ناخن دست شل است
مُردم و آسوده از دردسر عالم شدمتختهٔ تابوت پندار‌ی ز چوب صندل است
عشق را آغاز و انجامی نمی‌باشد سلیمروز آخر یار با ما همچو روز اول است