شمارهٔ ۱۰۰
عشق او در وادی من فکرها بسیار داشتسوخت خاشاکم، وگرنه شعله با او کار داشت
در بساط این گلستان یک گل بیخار نیستبر گل دیبا اگر پهلو نهادم، خار داشت
هرچه دیدم، در ره شوقش سماع انگیز بودنعرهٔ شیر از نیستان، شور موسیقار داشت
عقل نتوانست منع عشق غارتگر کندخانهٔ ما پاسبان از صورت دیوار داشت
آنکه کاری غیر گلچینی به عمر خود نکرددیدم او را کز چمن میرفت و مشتی خار داشت
رفت تخت او به باد حادثات آخر سلیمگرچه از ایام، جم انگشتر زنهار داشت