شمارهٔ ۹۴۵
کاسهٔ ما ز سفال است، خوش این مسکینیپنجهٔ ما نبود شانهٔ موی چینی
راه شد بسته به حرفش، که به هم چسبیدهستدو لب او چو زبان قلم از شیرینی
نامه را کاغذ ابری کنم از موج سرشکشاید آن طفل قبولش کند از رنگینی
سایه ی لوح مزار است مرا سرو چمنبی قدش می کند از بس به دلم سنگینی
هوس نعمت فغفور خودآرایی کردکاسه بر دست گدا داد ز چوب چینی
عجبی نیست ازو گر بگریزند سلیمسبزوار است خط و بوالهوسان قزوینی