گنج

شمارهٔ ۹۳۴

ای کاش زخم سینه ی ما واکند کسیشاید ترحمی به دل ما کند کسی
از ما چو برق می گذرد آفتاب ماکو فرصتی که عرض تمنا کند کسی
تکلیف جلوه قامت او را ز عقل نیستآن فتنه را برای چه برپا کند کسی
کس را چو تاب دیدن او نیست در جهانگردد چه آفتاب که پیدا کنی کسی؟
خسرو به طعنه گفت که پنداشت کوهکنکاری ست کار عشق که تنها کند کسی
خورشید هرکجا که حدیث تو بشنودباید که اضطراب تماشا کند کسی!
نام وطن، ملال غریبی فزون کندباید سفر به شیوه ی عنقا کند کسی
سهل است زر به خاک چو خورشید ریختناز خاک، زر خوش است که پیدا کند کسی
ای دل چه پیش می روی، آن به که در جهاناز دور چون ستاره تماشا کند کسی
دیوانگی سلیم به جایی نمی رسدخود را به کوی عشق چه رسوا کند کسی