گنج

شمارهٔ ۹۳۳

برنمی خیزد نوای بلبلی از گلشنیدود آهی نیست از دیوانه ای در گلخنی
دیگران را من چرا باید کنم تحریک عشق؟همچو گل دارم برای آتش خود دامنی
این چنین کان بی وفا قصد دل من می کنددشمنی هرگز نمی تازد به قلب دشمنی
آتشم در جان زد و دامن کشان از من گذشتبرق هرگز این چنین نگذشته است از خرمنی
شوق در هرجا که تعلیم سبکباری دهدبر تن عیسی کند هر موی، کار سوزنی
ساکن بیت الحزن داغ است از تجرید منکز عزیزان نیستم شرمندهٔ پیراهنی
داردم در آتش این هند سیه مست و ز شوقمی زند هرلحظه چون مرغ کبابم روغنی
شعر از بس گشت بی رونق، تعجب می کنممصرع زلفی چو بینم بر بیاض گردنی!
کس نمی داند من دیوانه را منزل کجاستهر نفس چون دود می آیم برون از گلخنی
در میان شاهدان دلفریب روزگارنیست همچون دختر رز، یک صراحی گردنی
شد بهار و گل شکفت و می نمی نوشد، سلیمدر جهان هرگز ندیدم همچو زاهد کودنی