شمارهٔ ۹۳۲
من کیستم درین دشت، آوارهٔ حزینیصدخار رفته در پا، از هر گل زمینی
از شوق سجده کردن بر آستانهٔ دوستهر عضو از تن من، چون گل شود جبینی
غافل نیم ز یادت، خاموش اگر نشینمحرف تو بر زبانم، نامی ست بر نگینی
تحسین کارفرما، بهتر ز مزدکار استصد معنی آفرینم، از ذوق آفرینی
از دیگری ست خرمن، ما را به هم چه جنگ است؟این نکته را چه خوش گفت موری به خوشه چینی
جز من ز تیره بختی، در هند یافت، افسوسهر پای آستانی، هر دست آستینی
اینها سلیم کاکنون، من می کشم ازان زلفعمری به پیش ازینم، می گفت شانه بینی