گنج

شمارهٔ ۹۳۱

قافیه: نی۱۱ بیت
در ره آوارگی بختم فکند از دشمنیدر بیابانی که کار خضر باشد رهزنی
از لباس مطربی کز بزم ما بیرون رودسرمه می ریزد چو خاکستر ز رخت گلخنی
عافیت خواهی، مشو آلوده ی مال جهانشمع را باشد بلای جان، لباس روغنی
خلوت حمام را ماند حریم روزگاردر میان خلق از بس عام شد تردامنی
در کنایت نکته ای کافی ست از روشندلانمسند عیسی کند خورشید تابان سوزنی
چشم تا پوشیدم از دنیا، صفای دل فزودخانهٔ آیینه از روزن ندارد روشنی
بس که هرسو بلبلان از آتش گل سوختندمی کند قمری درین گلشن تخلص گلخنی!
گر سبوی می ز خاک رستم یک دست نیستاز کجا آورده است این زور و این مردافکنی؟!
پیش مرغان گر به آن قد سرو را نسبت کندطوق قمری بشکند، از بس زنندش گردنی!
گفتگوی عشق او دارند با هم در میانگلخنی با گلخنی و گلشنی با گلشنی
از بقای این چمن گر باخبر بودی، سلیمگل به مرگ خویش پوشیدی قبای سوسنی