شمارهٔ ۹۲۸
بود در گشت باغ آشناییگل دست من آن دست حنایی
به هم چسبند مژگان چون پر تیردر آن چشمی که ترسید از جدایی
پر پروانه چون بیند شکستیز موم شمع یابد مومیایی
اثر با ناله ی اهل هوس نیستهوا گز می کند تیر هوایی
به راه شوق، ما را حضر دایمز پی آید چو عقل روستایی
ز زاهد آن که ذوق عشق جویدکند می از در مسجد گدایی
سلیم افتد چو کارش با رخ منشراب لعل گردد کهربایی