شمارهٔ ۹۲۷
در کوی میفروشان، گردم ز بینواییدر دست جام خالی، چون کاسهٔ گدایی
در صبح از سفیدی چون شیر می نمایدمستان ز دختر رز، سازند مومیایی
در کوی بی وفایان دانی سرشک من چیستچون پیش اهل کوفه، تسبیح کربلایی
کو آن که در اشارت با من ترا هر انگشتپیچیده نامه ای بود از کاغذ حنایی
چشم و دل و زبانی داری، که کس مبیناد!ای همچو گل سراپا سامان بی وفایی
آن گل سلیم آخر نامهربان برآمدخوش آن که بود با او آغاز آشنایی