شمارهٔ ۹۲۶
در دعوی عشق تو نه آهی، نه فغانیچون تیغ درین معرکه ماییم و زبانی
می آید و دارد ز پی جان اسیرانچین در خم ابرو، چو خدنگی به کمانی
خاموش ازان گشته ام از شکوه که دارمهمچون گره ابروی او قفل زبانی
سودای گلم نیست، همان به که ازین باغچون شمع زنم بر سر خود برگ خزانی
در بادیه گیرد خبر از مجمع طفلاندیوانه ز هر قافله ی ریگ روانی
بر خود چه سلیم از پی هیچ این همه پیچممویی شدم از آرزوی موی میانی