شمارهٔ ۹۲۹
هر انگشت من از داغ جداییهمی نالد چو نی در دست نایی
هر آهی کز دلم سوی فلک رفتز ره برگشت چون تیر هوایی
دلم را سوی تیغش می کند عشقبه انگشت شهادت رهنمایی
هراسان گردد از شهباز او کبکچنان کز بیم ترکان روستایی
نشسته گرد چون ساز شکستهبه رخسارم به کنج بینوایی
سلیم از گریه در گرداب خون استچو نقش داغ در دست حنایی