شمارهٔ ۹۲۱
با کسی کی میکنم در عشقبازی همرهیمن که دایم از دل خود میکنم پهلو تهی
از ضعیفی برنمیآید ز لب فریاد منناله هم آخر به عشقت کرد با من کوتهی
شغل عشقم کرد از سامان عالم بینیازبیستون فرهاد را بس مسند شاهنشهی
پا به دامن کش چو کوه و رسم تمکین پیشه کنهمچو دریا چند بتوان جوش زد از بیتَهی
میگریزم، رهبری هرجا که میبینم سلیمخضر این وادی ز بس کردهست با من بیرهی