شمارهٔ ۹۱۹
من کیستم، آشفته تر از طره ی آهیچون داغ، جگرسوخته ی خانه سیاهی
تا چند سراسیمه به بوی گل وصلتچون آب دوم در رگ هر شاخ گیاهی
هر مو ز خم کاکلش آشوب دل ماستصد فتنه ندیده ست کسی بر سر ماهی
سلک گهر راز کند عشق سبکدستچون بافته شد تار نگاهی به نگاهی
در هند، دریغا که نشد جذبه ی شوقمچون برق، کمندافکن آهوی سیاهی
رحمی، که به این حسن و لطافت نتوان کردچون صورت چین از تو قناعت به نگاهی
عیب است که بینند بجز روی دل از ماچون از نمد آینه داریم کلاهی
در دعوی دل چیست سلیم این همه فریادمنکر شده آن زلف و ترا نیست گواهی