گنج

شمارهٔ ۹۱۷

چمن ز لاله برافروخت شمع زیباییشکفت غنچه ی نظاره ی تماشایی
فغان که ساقی ما در بغل دلی داردچو شیشه نازک و همچون پیاله هرجایی
ز شرم قد تو در باغ، سرو از بر خویشچو سایه دور فکنده لباس رعنایی
ز چشم تر، که درین باغ آستین برداشت؟که شد سفینه ی گل چون حباب، دریایی
به آشنایی دیوانگان عشق، سلیمشدند شهرروان آهوان صحرایی