شمارهٔ ۹۱۶
چنان از رهروان فیض شد روی زمین خالیکه جای موج در دریاست چون نقش نگین خالی
ز بس در خویش دزدیدند، از همت کریمان راز دست جود چون بند قبا شد آستین خالی
ز بس پهلوی موج او در آیین کرم خشک استز دریا میکند از ننگ پهلو را زمین خالی
بود هر قطرهٔ خون، تخم آهی چون سپند اینجاازین ریحان مبادا باغ دل های حزین خالی
به غیر از حلقهٔ فتراک یارم خوابگاهی نیستمبادا از سر من هرگز آن دامان زین خالی
سلیم از اضطراب مور عاجز، برق می خنددز خرمن دامن خود را برد چون خوشهچین خالی