گنج

شمارهٔ ۹۱۵

مباد آن دم که از ما رنجه گردد آشناروییشکست از سنگ ما بر ساغر چینی رسد مویی
درین نخجیرگاه افلاک را بنگر سراسیمهکه شد گنبدزنان، گویی گریزان خیل آهویی
پریشانگوست بر یاد سر زلف سیاه اوزبانم همچو آن خامه که باشد بر سرش مویی
شکوه از جود حاصل می شود ارباب دولت راندارد رتبه حرفی هم که آن را نیست پهلویی
فلاخن وار دارند این حریفان را که می بینیبرای باد سنجیدن، همه سنگ و ترازویی
هوس چون شیر بر اطراف آن سیمین بدن گرددکه زیر دامن او دیده نقش پای آهویی
حریفان از دکانداری شکار مدعا کردندهمای کلک ما نبود چو شاهین ترازویی
به عزم آستان دوست می خواهم سلیم امشبزنم همچون کبوتر از حریم کعبه یاهویی