شمارهٔ ۹۱۴
درین ره ای خضر از خار پا نمیمیریترا گمان که ز آب بقا نمیمیری
زمانه راستیام یاد داد و گفت چو خضربه دست تا بودت این عصا نمیمیری
چو در محیط تعلق نمردی ای درویشز موج بیخطر بوریا نمیمیری
ز جام عشق اگر آب زندگی نوشیچو شعله در دهن اژدها نمیمیری
چنین که زهر به کار تو استخوانم کردبه حیرتم که چرا ای هما نمیمیری
به بحر عشق چه کار است ای نهنگ ترابه مرگ خویش چو ماهی چرا نمیمیری
ستمکشان همه از جورت ای فلک مردندتو از برای چه ای بیوفا نمیمیری
به درد عشق چو نبضم مسیح دید سلیمبه خنده گفت مرا مرحبا نمیمیری