گنج

شمارهٔ ۹۱

بهار است و چمن چون روی محبوبچو قد یار، هر سروی دل آشوب
دل از موج و دم ماهی گشایدصفای خانه از آب است و جاروب
کبوتر را فرستادم به سویشخط آزادی اش دادم ز مکتوب
گروهی نیستند ابنای عالمکه بگذارند یوسف را به یعقوب
به خونخواری جهانی اوفتادهمرا در پوست، همچون کرم ایوب
قفس از شعله ی آواز ما سوختچنین می باشد آتشخانه ی چوب
سخن کردن نمی آید ز هر کستو می دانی سلیم این شیوه را خوب