شمارهٔ ۹۰
نوبهار است و به جدول میرود مستانه آبدارد از یاد گلستان در دهن پیمانه آب
بس که سیراب است از ابر بهاری، دور نیستچوب گل گر میزند بر آتش دیوانه آب
گلستان عشق را کاوش همه بر آتش استبرگ گل هرگز ندیده چون پر پروانه آب
از ضرورت آب اکنون میپرستند اهل کفرمیشود از بس بت از شرم تو در بتخانه آب
در به در افتادهٔ رزق پریشانی سلیماز در مسجد طلب نان، از در میخانه آب