گنج

شمارهٔ ۹۰۴

چه غم ز حادثه آن را که شد شراب زدهکه برق، دست ندارد به کشت آب زده
درین چمن بجز آشفتگی نصیبی نیستمرا که آب چو گل می کند شراب زده
چه مقصد است ندانم عبث درین وادیچو گردباد دوم چند اضطراب زده؟
مقام عیش شهان است هر کف خاکیبرین صحیفه به سر چون تو انتخاب زده
نشان پنجه ز رویش نمی رود تا حشرازان تپانچه که حسنت بر آفتاب زده
مپرس حال گل و لاله چون به باغ آمدکزو چو سایه شود سرو آفتاب زده
سلیم از ستم چشم مست او یک دمز گریه بس نکند همچو طفل خواب زده