شمارهٔ ۹۰۳
ناله ای از من به کام دل نشد انگیختهسرمه پنداری به خاک من چو زاغ آمیخته
از نصیحت آن که آموزد ترا سنگین دلیبیضه ی فولاد را با موم سازد ریخته
در محبت مطلب از آن جو که کام کس ندادگنج پیدا می شود اینجا ز خاک بیخته
گر محیط عشق در جوش آید، از هر قطره ایمی شود چون آسمان چندین حباب انگیخته
عمرها شد تا سلیم از هم جدا افتاده ایمدوستان چون دانه های سبحه ای بگسیخته