گنج

شمارهٔ ۹۰۲

یک نفس چون لاله جام از کف ز هشیاری منهچون گل از سر افسر آشفته دستاری منه
همچو شاخ گل ز کف مگذار جام باده رابر زمین چیزی که باید باز برداری منه
اهل معنی را نباشد بر عناصر اعتبارهمچو صورت پشت بر این چاردیواری منه
سست‌پیمان است گردون، تکیه بر عهدش مکنپشت چون آیینه بر این موم زنگاری منه
عافیت خواهی، درشتی را حصار خویش کنهمچو کبک کوهساری پا به همواری منه
جز خمار می نداری علت دیگر سلیمهمچو چشم گلرخان، تهمت به بیماری منه