گنج

شمارهٔ ۹۰۱

سحر زان شمع باشد تاب خوردهکه او شب باده در مهتاب خورده
دلم بی نغمه ذوق از می نداردگل ما آب از دولاب خورده
بود پرورده ی سرگشتگی دلچو گوهر آب از گرداب خورده
ازان زاهد ندارد ذوق گلشنکه دایم باده در محراب خورده
ز بی تابی گل این باغ گوییکه آب از شبنم سیماب خورده
مخورمی چون تراغم در کمین استگران خیز است صید آب خورده
سلیم از می دلم خرم نگرددچه داند باده را، خوناب خورده