شمارهٔ ۸۹۴
ساقی خمار دارم، یک ساغر دگر دهآبی بر آتشم زن، پیمانه بیشتر ده
با ناله های مستان سامان گریه بیش استدر ماتم عزیزان، جامی به نوحه گر ده
در مذهب مروت، عاجزکشی حرام استمرغی که پر ندارد، از دام خویش سر ده
از خواری وطن به، آوارگی غربتیا رحم کن به حالم، یا رخصت سفر ده
ایزد نداده هیچش سامان خودنماییاز زلف خویش بستان مویی به آن کمر ده
چون گل سلیم ما را آیینه بر نفس داراز خویش رفتگانیم، ما را ز ما خبر ده