شمارهٔ ۸۹۳
فغان که موی سفیدم نمود آیینهغبار غم به دل من فزود آیینه
خوش آن زمان که ترحم رهی به دل ها داشتز شیشه بود، ز آهن نبود آیینه
برای جوهرش ایام گر شکنجه نکردبرای چیست همه تن کبود آیینه
حساب کار سکندر گرفتن آسان استچو دفتر نمدین را گشود آیینه
چه شد که نیست اثر در دل تو آه مرابه دیده آب نیارد ز دود آیینه
سلیم چشم ز آیینه برنمی داردبه حیرتم که چه او را نمود آیینه