شمارهٔ ۸۹۲
گل شود گر پنجهٔ من، زر نمیدارد نگاهگر صدف گردد کفم، گوهر نمیدارد نگاه
باد دستی را شراب از صلب تاک آورده استتیغ ازین آب ار خورد، جوهر نمیدارد نگاه
شرم بادا خضر را کز بهر عمر جاودانزیر تیغ او چو طفلان سر نمیدارد نگاه
رخصتش ده تا درآید کیقباد ای پیر دیراین قدر کس را کسی بر در نمیدارد نگاه
کینهای تا بود در دل، فوج آهی داشتیمشه چه صلح کل کند، لشکر نمیدارد نگاه
چون گدایان کی نهد بر خاک هر درگه سلیمآن که سر جز از پی افسر نمیدارد نگاه