شمارهٔ ۸۹۱
روی ننمایی، نباشد تا رخت پرداختهچند چون آیینه می نازی به حسن ساخته
وعده اش با دیگران، وز انتظار او مراخشک شد همچون صراحی، گردن افراخته
لذت زخم کهن را مرهم ای دل از تو بردفکر تیر تازه ای کن چون حریف باخته
در سر کوی مغان، طفلی که آید در وجودخاتم جم آورد با خود چو طوق فاخته
بی شکستی نیست یک مو در سراپایم سلیمعشق، پنداری مرا از آسمان انداخته