گنج

شمارهٔ ۸۸۸

در دل تنگم شراب ناب می‌گردد گرهدر گلویم آب چون گرداب می‌گردد گره
طاعتم را نیست همچون خدمتم حسن قبولاز سجودم ابروی محراب می‌گردد گره
گر صبا حرفی به او گوید ز کار بسته‌امدر خم آن زلف، پیچ و تاب می‌گردد گره
آرزوی تیغ او از خاطرم هرگز نرفتچون صدف در سینهٔ من آب می‌گردد گره
از دلم بروی چکیده قطرهٔ خونی سلیمبر کمر زان دامن قصاب می‌گردد گره