گنج

شمارهٔ ۸۸۵

نتوان یافت دلی خوش به جهان ای کاکوچه روی گاه سوی گنجه و گاهی باکو؟
طرفه عهدی ست، که انگشت تحیر شده استآشنای همه لب، همچو نی تنباکو
ای که از لطف، نگهدار همه دل هاییدل یاران همه بر جای خود است، از ما کو؟
به سفر می روم و بسته به دل مهر وطنرشته ای از پی باز آمدنم چون ماکو
نعمت هند فراوان بود، اما نرودیاد گیلان ز دل و حسرت نان لاکو
با غم آن به که بسازیم درین دور سلیمبوده زین پیش نشاطی به جهان، حالا کو؟