شمارهٔ ۸۸۴
بسته کمر کینم، از قبضه کمان اودر کشتن من تیغش، افتاده به یک پهلو
چون سرو سوی مسجد آمد به نماز، امامی خورده و چون غنچه آید ز دهانش بو
بیماری چشمش را تعویذ چو بنویسنداز پرده ی چشم آرند خوبان ورق آهو
پایم ز طلب فرسود تا زانو و کار منصورت ز جهان نگرفت چون آینه ی زانو
نزدیک شده نسبت با آن کمرم از ضعفدر پوست نمی گنجم از شوق همین چون مو
چون شام سلیم آید، ایام قدح نوشی ستفیضی ندهد در روز، ساغر چو گل شب بو