شمارهٔ ۸۸۳
بس که چین دارد خم ابروی اوزلف دلگیر است در پهلوی او
باد را ره نیست پیش او، مگرگل به ما گاهی رساند بوی او
آسمان جز از ره افتادگیسبز نتواند شدن در کوی او
می توان گفتش غزال شیرگیرخون شیران می خورد آهوی او
از خیال طره ی او چشم مننافه ی مشک است و مژگان موی او
با کدامین رو، نمی دانم سلیممیشود آیینه، رویاروی او