شمارهٔ ۸۸۰
نخورند در گلستان، گل و لاله آب بیتوبه گلوی شیشهٔ می، نرود شراب بیتو
چو دو یار مهربانی که ز هم جدا نگردندبه چمن نمیگذارد قدم آفتاب بیتو
چو پیاله جلوهای کن به بساط بزم مستانکه ز موج باده دارد قدح اضطراب بیتو
نتوان کباب کردن اگر آتشی نباشدهمه حیرتم که من چون شدهام کباب بیتو
ز کجا سلیم خوابد شب دوری تو هیهاتکه چو شمع تا نمیرد، نرود به خواب بیتو