گنج

شمارهٔ ۸۷۹

من راز جهانم، بود افسانه به از منمعموره ام و گوشه ی ویرانه به از من
هرگز نتوانم که سر از خاک برآرمآن مور ضعیفم که بود دانه به از من
در خانه ز اسباب جهان هیچ ندارمکس ورنه ندارد چو کمان، خانه به از من
در صحبت ما و تو چه گنجایش اینهاستنه شمع به از توست، نه پروانه به از من
در زمزمه هر مرغ چمن نیست چو بلبلگوید همه کس مصرعی، اما نه به از من
واقف چو سلیم از همه اسرار جهانمکس نیست خبردار ازین خانه به از من