شمارهٔ ۸۸
خون گل ریزد درین باغ پرافسون آفتابمیزند چون ماه بر شبنم شبیخون آفتاب
عمرها رفت و همان بیگانهای با ما، مگردر قیامت گرم خواهی شد به ما چون آفتاب؟
از بتان هند هرشب محفلم بتخانه استمیرود از خانهٔ من صبح بیرون آفتاب
چند از بیم نم طوفان چشم تر، دهمپیکر شوریدهٔ خود را چو مجنون آفتاب
هیچ کس را سینه در عشق تو با من صاف نیستتیغ بر من میکشد آیینه همچون آفتاب
در شب وصلم شبیخون زد بس بر دل سلیمصبح میآید برون با تیغ پرخون آفتاب