گنج

شمارهٔ ۸۵

در دیده ندارم دگر ای عهدشکن آبتا چند به عالم تو زنی آتش و من آب
تا کی به تمنای گل روی تو باشمسرگشته ی عالم چو بر اطراف چمن آب
هرگاه گذشتی به دل، از اشک سبک خیزیک نیزه چو فواره گذشت از سر من آب
سرچشمه ی حیوان به سکندر بگذاردیک بار خورد خضر گر از چاه ذقن آب
در خاک غریبی جگرم تشنه لبی سوختچون ابر عبث برنگرفتم ز وطن آب
دریابد اگر چاشنی تلخی عمرماز آب بقا خضر کشد دست و دهن آب
همچشم حبابم که اگر چاک نباشدپیراهن من می شود از شرم به تن آب
از عیب کسی هر که به رویش سخنی گفتاز خجلت آن می شود آیینه ی من آب
سوی چمن عشق، سلیم از پی تسلیماز موج و حباب آمده با تیغ و کفن آب