گنج

شمارهٔ ۸۴۹

دهد به ذره چو خورشید آب و تاب، سخنمباد آن که کسی را کند خراب، سخن
طلسم غم که شکستی؟ اگر ز حلقهٔ گوشنمی‌گذاشت سر پای در رکاب سخن
مرا دماغ حدیث بهشت و دوزخ نیستگه از شراب کنم، گاهی از کباب سخن
سر بریده نگوید سخن، چه عقل است اینز راز چرخ مپرسید از آفتاب سخن
اگر زبان خموشان این چمن دانیبود تبسم هر غنچه یک کتاب سخن
حدیث لعل تو کوته نمی شود، چه عجباگر دراز شود در سر شراب سخن
ز وصف آن گره زلف بر زبان سلیمچو حرف لال درآید به پیچ و تاب سخن