شمارهٔ ۸۵۰
تا به کی بر من شکست آید چو مینا از زمینمی گریزم بر فلک همچون مسیحا از زمین
دارد از جای دگر سررشته در کف ریشه امآب و رنگم نیست چون گل های دیبا از زمین
در گلستانی که چون گل ما درو پرورده ایمهمچو نیلوفر برآید آسمان ها از زمین
آن که در قید خود است از راز عشق آگاه نیستآسمان را می کند دایم تماشا از زمین
ما به این دون همتی چون با مسیحا دم زنیم؟او سخن از آسمان می گوید و ما از زمین
گر نداری می، به گلشن رو که آنجا چون رویساغر می می شود چون لاله پیدا از زمین
چون نشینم از پی آسودگی، کز شوق اوهمچو افلاکم رسیده هفت اعضا بر زمین
از غبار غم خلاصی نیست هرجا می رویمگرد باشد بیشتر در روی دریا از زمین
گفتگویی سر کنیم از عالم دیگر سلیمتا به کی گوید کسی از آسمان یا از زمین