شمارهٔ ۸۳۹
ساغری کو تا به دل از عیش اسبابی دهمپنجه ی غم را به زور می مگر تابی دهم
کشتی سرگشته ام چون بشکند، در هر طرفتخته ی تعلیم ازان بر دست گردابی دهم
گر دلت از کشتن صیدی چو من خوش می شودهر سر مو را کنم تیغی، به قصابی دهم
ساده لوحی بین که در این خشکسال آبروچشم را خواهم ز روی دوستان آبی دهم
عافیت دل را به تنگ آورده، می خواهم سلیماین کتان را جلوه در بازار مهتابی دهم