گنج

شمارهٔ ۸۳۸

در ورطهٔ کشاکشِ دوران فتاده‌ایماین بحر را چو موج، کمان کباده‌ایم
در جوش این میحط کسی را چه اختیارچون موج، ما عنان خود از دست داده‌ایم
رفتند دوستان چو گل و لاله زین چمنچون سرو از برای چه ما ایستاده‌ایم
در راستی چو شمع نداریم پشت و رویبا اهل روزگار چو دست گشاده‌ایم
در راه او به عمر نداریم احتیاجشاطر چه می‌کنیم که ما خود پیاده‌ایم
ما از کجا سلیم و غم عشق از کجادل را به دست خویش بر آتش نهاده‌ایم