شمارهٔ ۸۳۷
دل خود ز شوق زیان میفروشمندارم متاعی، دکان میفروشم
نه همچون چمن گلفروش بهارمچراغم که گل در خزان میفروشم
چنان پیش من رنگ کاهی عزیز استکه گویی مگر زعفران میفروشم
مرا هرکسی کی تواند خریدنسری دارم، اما گران میفروشم
سلیم از عصا و قد خم گرفتهبه اطفال، تیر و کمان میفروشم