گنج

شمارهٔ ۸۳۶

گرفته با برو دوش تو الفتی دوشمتهی مباد ز سرو تو هرگز آغوشم
ز دست سیلی ایام، شکوه ای داردبه بزم، ناله ی دف آشناست با گوشم
ز دست هرکه دمی آب خورده ام چون تیغتمام عمر نمی گردد آن فراموشم
سرم ز می چو شود گرم، پادشاه خودمچو شمع افسر من شد کلاه شب پوشم
سلیم دختر رز از ستم ظریفی بازبه سوی کعبه فرستد ز دیر بر دوشم