گنج

شمارهٔ ۸۳۱

یاد ایامی که دامی همچو بلبل داشتیمگاه با گل دستبازی، گه به سنبل داشتیم
با جهان سودای ما نازکدلان صورت نبستاو چو آتش خار و خس می‌جست و ما گل داشتیم
عالم مستی‌ست ساقی، دور ما را مگذرانرفت آن دوران که ما تاب تغافل داشتیم
ناخدا بر هم زن هنگامهٔ ما زود شدصحبتی با موج دریا بر سر پل داشتیم
از ترقی نیست ما را قسمتی هرگز سلیمرو چو درد شیشهٔ می در تنزل داشتیم