شمارهٔ ۸۳۰
فصل گل رفت و به جام می دمی نگذاشتمهمچو لاله داغ دل را مرهمی نگذاشتم
خنده ی موجم درین دریا کجا تر می کند؟من که دریا را وجود شبنمی نگذاشتم
در محبت بس که کردم خاک عالم را به سردر دل آشفتگان گرد غمی نگذاشتم
لب نهادم بر لب مینا و در لای شرابهمچو ریگ شیشه ی ساعت، نمی نگذاشتم
صد هنر دارم پی آوازه همچون جم سلیمنام خود را در طلسم خاتمی نگذاشتم