گنج

شمارهٔ ۸۳

من از میانه برون، یار در کنار مراحجاب عشق چه شد، پرده ای بیار مرا
غرور صف شکنی داشتم، چه دانستمشکست می دهد این گونه یک سوار مرا
فروگرفته ز بس جوش گریه ام بی توبرآمد ابر ز دامن چو کوهسار مرا
چه سود چوب گل ای دوستان که شور جنونز هر بهار فزون است این بهار مرا
ز پاره های دل از بس پر است، پنداریکه آبگینه شکسته ست در کنار مرا
خوشم که کرد به مستی زمانه مشهورمنیم غلام که خوانند هوشیار مرا
چو رفتم، آمدنم نیست، آفتاب نیمفغان که خوب ندانسته روزگار مرا
نمی خورم غم خود تا غم تو هست ای دوستسر تو باد سلامت، به خود چه کار مرا
سپرده ام به تو خود را، تو هم پس از مردنبه خاک رهگذر خویشتن سپار مرا
چو خاک گرچه ندارد وجود من قدریبرای کوری دشمن نگاه دار مرا
کسی ز گمشدگان غیر من سلیم نماندزمانه داشت ز عنقا به یادگار مرا