گنج

شمارهٔ ۸۲۶

چون گره جا در خم آن زلف دلکش کرده‌ایمپای خود پیچیده در دامن، فروکش کرده‌ایم
می‌کند از دلگشایی گریهٔ ما کار میما به آتش آب را چون شیشه روکش کرده‌ایم
کار ارباب صفا برعکس چون آیینه استخانه را از ساده‌کاری ما منقش کرده‌ایم
نان یاران را که بوی قرص افعی می‌دهدزهر قاتل باد اگر هرگز نمک چش کرده‌ایم
در طریق عشق، دل را پختگی حاصل نشدبیضهٔ فولاد پنداری در آتش کرده‌ایم
غیر شانه کس ندارد دست بر وصلش سلیمخاطر خود جمع ازان زلف مشوش کرده‌ایم