گنج

شمارهٔ ۸۲۴

عاشقم، از ناله نتوانم زمانی تن زنمگر کنند از ناله منعم، بر در شیون زنم
در ره این دوستان، صد خار در پایم شکستنیست در دستم گلی تا بر سر دشمن زنم
داغ دست خود نمایم، داغ سازم لاله راآستینی بشکنم، بر آتشی دامن زنم
تا بداند باغبان کز باغ او چون رفته امپنجه ی خونین خود را بر در گلشن زنم
جوهر روح از شراب کهنه ماند با صفاتا نگیرد زنگ، این آیینه را روغن زنم
تیره بختان را رسد از روی دل تسکین سلیمآب چون آیینه بر خاکستر گلخن زنم